مرگ تدریجی یک رویا
از عشق امروز من چيزي براي فردا بگذار نگاهي.. يادي.. تصويري.. خاطره اي.... براي آن هنگام كه فراموش خواهيم كرد كه... روزگاري چقدر عاشق بوديم.
مرا درياب من خوبم ایام تاریک عمرم رو بااین ترانه میگذرونم امیدوارم شما هم لذت ببرید... مـن از اون آسـمـون آبـي مـي خـوام من از اون شبهاي مهتابي مي خوام دلـــم از خـاطــره هــاي بــد جــــــــدا من از اون وقتاي بي تابي مي خوام من ميخوام يه دسته گل به آب بدم آرزوهـــــــــا مو بـه يک حـبـاب بـــدم ســيـبـي از شاخه حـسرت بچـينم بندازم رو آسمونا تاب بدم گــل ايـوون بــهــاره دل من يه بيابون لاله زاره دل مـن مثله يک دسته گل اقاقيـا دلمو باز ميکنه بي آبي ها تو ميري پـشـت عـلـف هـا گم ميشـي من ميمونم و گل اقاقيـا بيش از اينها .آه . آري زن عشق می كارد و كینه درو می كند ... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ... برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ... در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ... و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ... و این، رنج است. نه ! درخت خوشبخت است شب تاريک ترشح هاي مسموم اين دفتر / زجانم نشأتي هرروزه ميگيرد/ به درمان من چه انديشم / عجب تكرار منحوسي / تحمل بايدم امشب? / سكوت آخرين حرفم بهنگامي كه مرگ آيد به بالينم / به هنگامي كه عطر من نوازش داد مشام تو / چه سوداي پر سودي براي تو / من از یک درد بی درمان تو از اعجاز میگویی من از کنج قفس اما تـــــــــو از پرواز میگویی من از یک چـا ردیــواری محـدود کسا لت بــار و تــو از یک فـضـای سـاده دلــبـاز میـگویــی من از این بغض مانده در گلوی خویش میگویم تـــو امــا از طـنـین دلـکــش آواز مـیـگـویــی مـن از موسـیقی جانـکاه شـیون با تو میـگوـیم تـو با من از صـدای روحبخـش سـاز میگویـی من از پایان یـک عــمر سـراسـر درد میـنـالــم تــو از زیـبــایــی گـلــواژه آغـاز مـیـگــویــی من امشب میروم بی انکه برگردم استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب خدای را کودکی نکردم تا زودتر بزرگ شوم و زمان چه دیر می گذشت! امروز سالها انچنان زود میگذرند که تمام زندگی برایم.... بچه بازی می نماید!! مسافرهزار ساله من زمستون خدا سرده دمش گرم هوارو مثله یخ کرده دمش گرم تو آیین خدا مردونگی نیست خدا نامرده نامرده دمش گرم جوانی می گذرد... خام پخته می شود ... جاهل آموخته می شود ... مست هوشیار می شود ؛ امّا حماقت همیشه پایدار است... نبردهای زندگی همیشه به نفع سریعترین ها و قویترین ها پایان نمی پذیرد،بلکه پیروز از آن کسانی است که تلاش می کنند و بُردن را باور دارند... چشام بسته است جهانم شکل خوابه عذابه اضطرابه اضطرابه روبروم دیواری از مه/ دیواری از سنگ روبروم دیواری از مه/ دیواری از سنگ بگو بیهوده نیست فاصله آب و سراب بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست بگو از کوچ پراکنده/ فقط کابوس و تنهایی بگو خواب بود هر چی که دیدم افسانه بود هرچی شنیدم نگاه کن شوق دل زدن به دریا برام شد مرگ تدریجی رویا مرگ تدریجی رویا بیا تا مه تو چششام بمیره بیا تا قصه مون پایان نگیره بذار یادم بیا خورشید منو کم کن ازین تردید باشی شب نیست تو باشی آزادم
هنوزم آب ميکوبم
هنوزم شعر مي ريسم
هنوزم باد مي روبم
مرا درياب در سرما
مرا درياب تا فردا
مرا درياب تا رفتن
مرا درياب تا اينجا
مرا درياب تا باور
مرا درياب تا آخر
مرا درياب تا پارو
مرا درياب تا بندر
تو اي ناياب اي ناب
مرا درياب درياب
منم بي نام بي بام
مرا درياب تا خواب
مرا درياب مستانه
مرا درياب تا خانه
مراقب باش تا بوسه
مرا درياب بر شانه
بيش از اينها ميتوان خاموش ماند
ميتوان ساعات طولاني
با نگاهي چون نگاه مردگان . ثابت
خيره شد در دود يک سيگار
خيره شد در شکل يک فنجان
در گلي بيرنگ . بر قالي
در خطي موهوم بر ديوار
ميتوتن با پنجه هاي خشک
پرده را يک سو کشيد و ديد
در ميان کوچه باران تند ميبارد
کودکي با بادبادکهاي رنگينش
ايستاده زير يک طاقي
گاري فرسوده ميدان خالي را
با شتابي پر هياهو ترک ميگويد
ميتوان بر جاي ماند
در کنار پرده .اماکور . اما کر
ميتوان فرياد زد
با صدايي سخت کاذب . سخت بيگانه
دوست ميدارم
ميتوان در بازوان چيره يک مرد
ماده اي زيبا و سالم بود
با تني چون سفره چرمين
با دو پستان درشت سخت
ميتوان در بستر يک مست . يک ديوانه . يک ولگرد
عصمت يک عشق را آلود
ميتوان با زيرکي تحقير کرد
هر معماي شگفتي را
ميتوان تنها به حل جدولي پرداخت
ميتوان تنها به کشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت
پاسخي بيهوده .آري پنج يا شش حرف
ميتوان همچون عروسک هاي کوکي بود
با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد
ميتوان در جعبه ماهوت
با تني انباشته از کاه
سالها در لابلاي تور و پولک خفت
ميتوان با هر فشار هرزه دستي
بي سبب فرياد کرد و گفت
آه من بسيار خوشبختم
به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش،
او زنده می كند ...
بگذار تا بشکنم
این بغض را
درست حوالی یک روز آبانی بود
که دلم
میان گیر و دار حادثه
و کوچه های بارانی گتوند
سه شنبه را به سوگ نشست
درست حوالی آبان هزار و سیصد و درد بود
که ناباوری
برایم باور شد
و در انتظار سلامی نو
واژه واژه
سطر سطر
رفتنت را گریستم
درست حوالی آبان هزار و سیصد و فاصله بود
که سه شنبه های ناگزیر
میان حادثه خبر
و کوچه های سرد گتوند
خدا کوه را آفرید
درست حوالی بغض .
تنهایی
غروب
و باران بود :
قطار رفت ...
و تو رفتی و
ایستگاه مرا در خود جوید .
و بیشتر از آن سنگ
چرا که دردی بزرگتر از زیستن نیست
بودن و هیچ ندانستن
بدون راه
با هراسی از مرگ در فردا
و رنج بردن از زندگی
از تاریکی
از گوری که منتظر توست
با دسته های گل
بی آنکه بدانی
از کجا آمده ای
و به کجا میروی
باران بند آمده
بوي گل هاي بهاري
بوي ياس و ارغواني
زير پايت دلي بود
دلي که شکست
آرام از تو دور مي شوم
کافه اي نزديک است
شب به ياد عشقت مست مي کنم
فردا خراب دل ديوانه ات مي شوم
دوباره
تا ظهر به پايت مي افتم
تا عصر قلبم را فرش پايت مي کنم
و تا غروب نشده
دستم را پس مي زني
کادويم را پاره مي کني
اشک مي ريزي
شب دلم را شکسته
راهي ام ميکني
دوباره باران مي بارد
سنگ فرش خيابان
بوي شمعداني ها
صداي راديوي همسايه....
کافه نزديک است
تا صبح به ياد عشقت مست مي کنم
فردا اما روز ديگريست
فردا تا شب برايت از عشق مي گويم
تا شب نشده
دستهايم غرق خون است
تو اکنون
تسليم در مقابل من
با من
همراه من
خيره ي من
عاشق من
اسير من شدي...........
چو ميخواهم فنا گردم ميان جمله ها امشب /
صداي ناله ي سازم ميان كاسه جسمم /
چو گل بودم براي تو /
چه كردي با نشاط من ? /
شكفتن هاي يك گل را تبر هديه ميدادي /
چه اشك آلود خسراني براي من /
خداحافظ !
...تو که هرگز نمیدانی
در این شهر غبار آلود
که کس مفهوم آب و تشنگی را
نو را گل را نمیداند
منم مغلوب و سرگردان
نمیدانی که من در قامت
طولانی پاییز بارانی
چه شبهایی سحر کردم
چگونه جدول خالی تنهایی و غربت را
غمین
با واژهای
الکل و سیگار
پر کردم
توکه هرگز خطوط در هم ایام تلخم
را نمیخوانی
من امشب میروم
بی انکه برگردم
خداحافظ
به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند
.بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين
ادامه مطلب
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
ای نوح من
در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
و............
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،
نوح من ای ناخدای من؟
تو خود ایا جست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
و................
مسجد من کجاست؟
با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا کن!
کدام شب ترا با خود برد
که تصویر مرا در آیینه نیز
از یاد برده ای
هنوز اسمانم سربی است
بعد از هزار سال عاشقانه بودن
عاشقانه سرودن
و تو
هنوز از فردایی سخن می گویی
که هیچ وقت صبح نمی شود
گم شده در اندوه پاییزی
که ناگزیر میرسد
با برگ هایی که
زرد می شوند
نام کوچک ترا
از خاطر برده ام
قسمت این بود
فرصت برای عاشقانه شدن کم نیست
دلت را به مهتاب بسپار.



